تحولات منطقه

مادر همسر شهید حسینی می‌گوید: دخترم در ایام جنگ باردار بود و دو هفته پیش از شهادت همسرش، بر اثر موج انفجار در تهرانسر محکم به دیوار پادگان آن سمت خیابان برخورد کرد. آن روز سه نفر از همکارانش شهید شدند و خودش هم فرزند سه ماهه‌اش را از دست داد.

گفت‌وگو با مادر همسر شهید علی‌اصغر حسینی از شهدای پدافند ارتش/ ماجرای شهادت تازه‌داماد دهه هشتادی که پس از فرزندش رفت
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

۹۳ روز جنگ تمام‌عیار با دشمن جنایتکار و کودک‌کش آمریکایی-صهیونیستی هر لحظه و هر روزش پر از فقدان‌های غمباری است که گاهی دل‌ها توان صبوری در برابرشان را ندارد؛ چه فرزندانی که بی‌پدر و مادر شدند و چه مادران و پدرانی که در این نبرد نابرابر بی‌فرزند شدند، داغ‌های بزرگی بودند و هستند؛ اما روضه وقتی به تازه عروس و تازه دامادها می‌رسد، رنگ عزایش متفاوت‌تر می‌شود. یاد وهب نصرانی، تازه مسلمان در صحرای کربلا می‌افتیم و سری که در راه خدا داده شد و پس گرفته نشد.
ماجرای شهید علی‌اصغر حسینی و تازه‌عروسش فاطمه زهرا جهانتیغ از آن قصه‌های شنیدنی است که پایان آن در ذهن هر شنونده‌ای انسان را بی‌تاب و بی‌قرار می‌کند.
تازه داماد شهید قصه ما متولد ۲۴ خرداد ۱۳۸۳ در روستای نیگنان بشرویه خراسان جنوبی است که با دیپلم برق به سربازی می‌رود و به دلیل استعدادش در بخش پدافند ارتش سرافراز، جذب می‌شود. برای شنیدن قصه او به سراغ حمیرا براهویی، مادر همسرش رفتیم تا برش کوچکی از زندگی‌ داماد و دخترش را برایمان روایت کند.
او درباره چگونگی آشنایی و ازدواج دخترش با این شهید می‌گوید: ما در فردوس زندگی می‌کنیم و خانواده دامادم ساکن بشرویه هستند. یک روز خودرو دامادم خراب شد و برای تعمیرش به فردوس آمد. دخترم را که آن موقع هفده ساله و محصل بود، در مغازه سیسمونی خواهرش دید. بعدها دخترم را از مدرسه تعقیب کرد تا محل زندگی‌مان را پیدا و درباره او تحقیق کند. در این مدت ما محل سکونتمان را تغییر دادیم. همسایه محله قبلی‌مان با من تماس گرفت و گفت: «یک خانم و آقا آمده‌اند و سراغ شما را می‌گیرند. به خاطر شغل همسرتان که نظامی است، شماره تلفن و آدرس شما را ندادم. به نظرتان شماره و آدرستان را به آن‌ها بدهم؟» من هم گفتم: «با مشخصاتی که می‌گویی، آن‌ها را نمی‌شناسم؛ اما اشکالی ندارد. شماره را بدهید تا ببینم با من چکار دارند».
براهویی می‌افزاید: خانواده داماد تماس گرفتند و گفتند: «دخترتان را دیده‌ایم و می‌خواهیم برای امر خیر مزاحمتان شویم». من ابتدا خندیدم و پاسخ دادم: «دخترم بچه است. اجازه بدهید با پدرش در میان بگذارم تا ببینم چه می‌گویند». به شوهرم که گفتم، او هم با من موافق بود و گفت: الان وقت ازدواج فاطمه نیست؛ اما خانم حسینی سه بار دیگر تماس گرفت و برای خواستگاری اصرار داشت. به همین خاطر به همسرم گفتم: «آقا بگذارید بیایند. هرچه قسمت باشد همان می‌شود». پس از آن قرار خواستگاری را گذاشتیم و آقا علی‌اصغر همراه پدر و مادرش آمدند.
مادر همسر شهید حسینی ادامه می‌دهد: در همان جلسه نخست، پسر مؤدب و خوبی دیده می‌شد و به ما گفت: «برای تحقیق می‌توانید از هر کس که می‌خواهید از روستا، شهر، محل کار و فرمانده‌ام درباره من پرس‌وجو کنید. شماره همه‌شان را می‌دهم تا شما تحقیقاتتان را انجام دهید». همسرم در همان جلسه خواستگاری به اتاق دیگری رفت و از سربازانش که اهل بشرویه بودند، درباره دامادم تحقیق کرد. سپس با فرمانده‌اش در تهران تماس گرفت. همه از دامادم و خانواده‌اش تعریف کردند. پس از آن دخترم و دامادم با هم صحبت‌ کردند و فردای آن روز هم مراسم نامزدی خودمانی را برگزار کردیم. یک ماه بعد هم عقدکنان را در شهریور ۱۴۰۳ انجام دادیم. مراسم عروسی هم نگرفتند و یک سال و یک ماه بعد برای زیارت به حرم مطهر امام رضا(ع) رفتند و زندگی‌شان را در تهران آغاز کردند.
او با بیان اینکه دامادم به همراه همسرش در زمینه ساخت پهپاد در ارتش مشغول بود، اظهار می‌کند: پس از چهار ماه زندگی مشترک، جنگ آغاز شد. با شروع جنگ به آن‌ها گفتیم بیایند؛ اما به دلیل حساسیت شغلی‌شان، امکان مرخصی گرفتن را نداشتند. دخترم آن ایام باردار بود و دو هفته پیش از شهادت همسرش، بر اثر موج انفجار در تهرانسر محکم به دیوار پادگان آن سمت خیابان برخورد کرد. آن روز سه نفر از همکارانش شهید شدند و خودش هم فرزند سه ماهه‌ای را که باردار بود، از دست داد.
مادر همسر شهید علی‌اصغر حسینی درباره خصوصیات اخلاقی دامادش بیان می‌کند: دامادم خیلی پسر خوب، مهربان و مؤدبی بود. هرچه از خوبی‌هایش بگویم، کم گفته‌ام. ما خیلی از او راضی بودیم. اگر کسی به او حرف بدی می‌زد، هیچ وقت مقابله به مثل انجام نمی‌داد و تنها سکوت می‌کرد. در این یک سال و ۶ ماه که داماد خانواده ما بود، از او بدی ندیدم. هر وقت به او می‌گفتیم کاری را برای ما انجام دهد، می‌گفت چشم و آن کار را انجام می‌داد.
براهویی می‌افزاید: اهالی روستایشان در روز تشییع پیکرش همه از غم از دست دادن او ناراحت بودند و اشک می‌ریختند. یک خانم میانسال از اهالی روستایشان آن روز با گریه می‌گفت «علی‌اصغر امسال چه کسی زمین‌های کشاورزی‌ام را سم‌پاشی کند؟» پس از آنکه با او صحبت کردم، متوجه شدم دامادم سال گذشته بدون اینکه این خانم اطلاع داشته باشد، زمین‌هایش را آبیاری و سم‌پاشی کرده بود. دامادم در مراسم دهه اول محرم و سایر مراسم‌های عزاداری این ماه هم همیشه خیلی زحمت می‌کشید.
او اظهار می‌کند: پیش از تحویل سال به دخترم زنگ زدم و گفتم «چه کار می‌کنید؟» پاسخ داد: «داریم فرش می‌شوییم». گفتم «مادر، شما که تازه پنج ماه است به خانه‌تان رفته‌اید، بچه کوچکی هم که ندارید، میهمانی هم ندارید، چرا فرش می‌شویید؟» گفت «مامان، علی‌اصغر گفته بیا فرش‌ها را بشوییم و خانه را تمیز کنیم که اگر شهید شدیم و همکارانمان ‌خواستند به خانه‌مان بیایند، خانه تمیز باشد».
مادر همسر شهید علی‌اصغر حسینی درباره آخرین شب حضور شهید در منزلش بیان می‌کند: دخترم می‌گوید در ایام جنگ از ۶ صبح تا حدود ساعت ۱۸ یا ۱۹ یکسره مشغول کار بودیم. برای همین خیلی خسته می‌شدیم و توان حرف زدن و راه رفتن نداشتیم و وقتی به خانه می‌آمدیم، مثل جنازه از خستگی می‌افتادیم. شب قبل از شهادتش همسرش نمی‌گذاشت او بخوابد و آن شب را تا ساعت ۳ نیمه شب به صحبت و شوخی و خنده گذراندند.
براهویی با بیان اینکه من از سه روز پیش از شهادت دامادم دلشوره عجیبی داشتم و روزی چندین بار با دخترم تماس می‌گرفتم تا از آن‌ها بی‌خبر نباشم، عنوان می‌کند: صبح یازدهم فروردین که دامادم شهید شد، ساعت ۶ بیدار شدم و به دخترم پیام دادم؛ اما جواب نداد. ساعت ۷:۳۰ به دخترم زنگ زدم جواب نداد. پس از آن به گوشی آقا علی‌اصغر زنگ زدم. دخترم تلفن را برداشت. پرسیدم «خوابید؟» گفت «آره خواب بودیم. چرا زودتر بیدارمان نکردید؟ چون باید سر کار می‌رفتیم». گفتم «اشکالی ندارد، صبحانه بخورید و بروید. مراقب خودتان باشید». دخترم گفت «آن روز قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، حالم بد بود و یک لحظه می‌خندیدم و یک لحظه گریه می‌کردم. همکارانم ‌گفتند چه شده؟ چرا این‌گونه هستی؟ پاسخ دادم نمی‌دانم امروز چرا حالم بد است. گفتند شاید به خاطر دلتنگی برای پدر و مادرت باشد».
او خاطرنشان می‌کند: محل کار دامادم تهرانسر و محل کار دخترم گرمدره بود. آقا علی‌اصغر روز شهادتش از تهرانسر می‌آید تا با یکی از دوستانش، شهید صادق علیزاده غذای همکارانش در گرمدره پایین را ببرد. همیشه فرد دیگری غذا را می‌برد و آن روز آن‌ها می‌خواستند این کار را انجام دهند. دامادم برای دخترم و همکارانش غذا می‌برد؛ اما هنوز خودش غذا نخورده بود و گفت: ناهار بچه‌های گرمدره پایین را که دادیم، به حراست می‌رویم و غذا می‌خوریم. بعد به دخترم گفت: فاطمه زهرا چرا رنگت پریده؟ دخترم پاسخ داد: نمی‌دانم چرا دلشوره دارم. تو را به خدا مواظب خودت باش. بیا با ما غذا بخور بعد غذای بچه‌ها را ببر. گفت: «نه باید غذای آن‌ها را ببرم». بعد هم قرار گذاشتند که ساعت ۴ عصر دنبال دخترم برود و با هم بیرون بروند. علی‌اصغر رفت و ۱۰ دقیقه بعد صدای انفجار آمد و گفتند گرمدره پایین را دشمن زده است.
مادر همسر شهید علی‌اصغر حسینی ادامه می‌دهد: بعد یکی از همکاران دخترم او را با خودرو به محل اصابت می‌برد که پنجمین موشک نیز به آنجا اصابت می‌کند. ۲۳ نفر آن روز آنجا بودند. دخترم به سمت محل اصابت می‌رود و می‌گوید می‌خواهم شوهرم را نجات دهم؛ اما همکارانش جلو او را گرفتند تا به دل آتش نزند. دخترم یک تکه از براده‌های موشک دشمن را که روی زمین افتاده بود. برمی‌دارد و زیر گلویش می‌گذارد و می‌گوید که «با من کاری نداشته باشید وگرنه جنازه من را هم با پیکر شهدا باید ببرید». دخترم جلو می‌رود و پیکر همه شهدا را شناسایی می‌کند. پیکر همسرش و همه همکارانش ارباً اربا شده بود و علی‌اصغر را از تنها قسمت سالم بدنش که زانویش بود، شناسایی می‌کند؛ چرا که دامادم چند سال قبل تصادف کرده بود و یک زخم قدیمی روی زانویش داشت. آن لحظه آن‌قدر حال دخترم بد می‌شود که به او آمپول آرامبخش می‌زنند و می‌گویند علی‌اصغر بیمارستان است و باید به آنجا برویم.
براهویی با بیان اینکه دخترم ساعت ۱۴:۳۰ همان روز با ما تماس گرفت و خبر شهادت همسرش را داد، می‌گوید: ما همان موقع از فردوس راهی تهران شدیم و ساعت ۵ صبح به تهران رسیدیم. سپس برای دیدن دخترم به بیمارستان رفتیم. حالش خیلی بد بود. هنوز هم حالش خوب نشده و این روزها با تجویز پزشک با داروی آرامبخش می‌خوابد.
او یادآور می‌شود: روز دوم که به معراج شهدا رفتیم، پیکر داماد شهیدم را شناسایی کردند و به ما تحویل دادند. بعد همراه با پیکر شهید به فردوس آمدیم. پیکر دامادم ۱۴ فروردین در فردوس و ۱۵ فروردین در زادگاهش بشرویه تشییع و سپس در روستای نیگنان تدفین شد.
مادر همسر شهید علی‌اصغر حسینی خاطرنشان می‌کند: دخترم درسش را ادامه نداده؛ اما در تهران که مشغول کار بود، استعدادش را شناخته بودند و قرار بود در یکی از رشته‌های مهندسی درسش را ادامه دهد؛ اما با شهادت همسرش اکنون حال و حوصله درس خواندن ندارد و آن را به وقت دیگری موکول کرده است.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha